|
با سپاس از آلما ی عزیز
هفت خوان رستم
برگرفته از كتاب ادبيات دكتر جديدي مدرس دانشگاه
رستم براي رهايي
كيكاوس از بند شاه مازندران از هفت مرحله ي خطرناك عبور كرد و توانست پس از هفت
روز به مازندران برسد.در خوان اول پس از طيّ راه دراز به بيشه يي رسيد و با كمند
خود گوري را شكار كرد وپس از كباب كردن و خوردن گور در كُِِنام شير به خواب
رفت.رخش براي چَرا رها بود كه شيري را ديد كه به طرف رستم مي آيد:
سوي رخشٍ رخشان بر
آمد دمان
چو
آتش بجوشيد رخش آن زمان
دو دست اندر آورد
و زد بر سرش
همي تيز دندان به پشت اندرش
همي زد بر آن
خاك تا پاره
كرد
ددي را بدان چاره بي چاري
كرد
چو
بيدار شد رستم تيز چنگ
جهان ديد بر شير تاريك وتنگ
چنين گفت با رخش
كاي هوشيار
كه گفتت كه با شير كن كارزار؟
اگر تو شدي كشته
بر دست اوي
من اين ببر و اين مغفر جنگ جوي
چگونه
كشيدي به مازندران
كمند
كيانيّ و گرز
گران؟
در خوان دوم رستم
و رخش در دشتي گرم وسوزان گرفتار مي شوند تشنگي آنها را تهديد مي كند:
بيفتاد رستم بر آن
خاك گرم زبان گشته از تشنگي چاك چاك
ناگهان ميشي
چابك،سر مي رسد و آنها را به چشممه ي آبي جوشان راهنمايي مي كند آنها آب نوشيده و
تن خود را در آب گواراي چشمه شستشو مي دهند سپس رستم به شكار مي رود و پس از خوردن
غذا به خواب مي رود قبل از خواب:
تهمتن به رخش
ستيزنده گفت:
" كه با كس مكوش و مشو نيز جفت
اگر دشمن آيد سوي
من بپوي
تو با ديو و
شيران مشو جنگ جوي"
بخفت و بياسود
و نگشاد لب
چمان و چران
رخش تا نيمه شب
در خوان سوم رستم
با اژدهايي بزرگ روبرو مي شود.اژدها وقتي به سراغ رستم مي آيد كه او خفته است،رخش
دو بار رستم را از خواب بيدار مي كند دلي اژدها خود را ناپديد ميكند.رستم با
عصبانيت به رخش پرخاش مي كند كه:
سرم را همي باز
داري ز خواب
به
بيداري من گرفتت شتاب
گر اين بار سازي
چنين رستخيز
سرت را ببرّم به شمشير تيز
براي بار سوم رستم
به خواب مي رود.اژدها آشكار مي شود ولي رخش از ترس رستم دم نمي زند و بسيار نگران
است:
دلش زان شگفتي به
دو نيم بود
كش از رستم
و اژدها بيم بود
هم از بهر
رستم دلش نارميد چو باد دمان نزد رستم دويد
جهان كرد روشن
جهان آفرين
كه پنهان نكرد اژدها را زمين
بران تيرگي رستم
او را بديد
سبك تيغ تيز از
ميان بركشيد
بغريد
بر سان ابر
بهار
زمين كرد پر آتش كارزار
برآويخت با او به
جنگ اژدها
نيامد به فرجام هم زو، رها
بدان
سان بياويخت با پيلتن
تو گفتي به رستم در آمد شكن
چو زور تن اژدها
ديد رخش
كز آنسان بر آويخت با تاجبخش
بماليد گوش و در
آمد شگفت بكند اژدها را بدان دو كفت
بدرّيد چرمش
بدان سان كه شير
بر او خيره شد پهلوان دلير
بزد تيغ و انداخت
از تن سرش فرو ريخت چون رود خون از برش
در خوان چهارم
رستم زن جادو گر را با كمند گرفتار مي سازد و :
ميانش به خنجر به
دو نيم كرد
دل جاودان را پر از بيم كرد
در خوان پنجم رستم
پس از عبور از جايي تاريك به دشتي روشن مي رسد لباسهاي خود را خشك مي كند و در
بستري مي خوابد.مرد دشتبان وقتي رخش را رها در دشت مي بيند با چوبي به پايش مي زند
رستم عصباني مي شود گوشهاي او را مي كند.دشتبان نالان به سوي پهلواني به نام اولاد
مي رود و ماجراي را شرح مي دخد.اولاد به سراغ رستم مي آيد:
بدو گفت اولاد نام
تو چيست؟
چه مردي و شاه
و پناه تو كيست؟
چنين گفت رستم كه
نام من ابر
اگر ابر باشد به زور هژبر
به گوش تو گر نام
من بگذرد
دم وجان و خون و دلت
بفسرد
سپس به اولاد و
يارانش خج.م آورده همه را تارومار كرده و با كمند خود اولاد را گرفتار مي
شازد.رستم با اولاد شرط مي كند اگر راه مازندران را به او نشان دهد از كشتن اولاد
صرف نظر كرده،او را شاه مازندران كند.اولاد ميپذيرد و با دستي به دنبال رستم راه
مي افتد و راهنمايي او را بر عهده مي گيرد تا به جايگاه ارژنگ ديو مي رسند.
در خوان ششم ارژنگ
ديو ،فرمانده ديوان ،راه بر رستم و رخش مي بندد:
چو رستم بديدش بر
انگيخت اسب
بيامد بر وي چو آذر گشسب
سر وگوش بگرفت و
يالش دلير
سر از تن بكندش بكردار شير
پر از خون سر ديو
كنده ز تن
بينداخت زان سو كه بد انجمن
چو
ديو بديدند كوپال اوي بدريدشان دل
ز چنگال اوي
رستم به آنها حمله
آورده و مازندران را از ديوان خالي مي كند و به آنجا قدم مي گذارد،دخش شيهه يي
بلند مي كشد.كاووس صداي او را اي شناسد:
به ايرانيان گفت
پس شهريار كه ما را سر آمد بد روزگار
خروشيد رخشم آمد
به گوش
روان و دلم تازه شد زان خروش
رستم خود را به
كاووس و ديگر بنديان نابينا مي رساند و از حال آنها سوال مي كند كاووس نيز:
گرفتش به آغوش
كاووس شاه
ززالش بپرسيد و از رنج راه
در خوان هفتم
كاووس شاه جايگاه ديو سفيد و ديگران را به رستم نشان مي دهد و به او مي گوسد درمان
نابينايي ما مغز و خون جگر ديو سفيد است كه بايد در چشممان بيفشاني.تهمتن خشمگين
بر رخش سوار مي شود و خود را به ديوان مي رساند.ديو سفيد در غاري مامن گرفته بود و
با ساير ديوان او را مراقبت مي كردند.رستم به غار تاريك قدم مي گذارد:
چو مژگان بماليد و
ديده بشست
در آن غار تاريك لختي
بجست
به تاريكي اندر
يكي كوه ديد
سراسر شده غار
از او ناپديد
به رنگ شبه روي و
چون شير موي جهان پر ز پهناي و بالاي
اوي
سوي رستم آمد چو
كوهي سياه
ازآهنش ساعد ز
آهن كلاه
رستم با شمشير با
او در گير مي شود يك دست و پايش را قطع مي كند و با او گلاويز مي شود و در نهايت:
تهمتن به نيروي
جان آفرين
بكوشيد
بسيار با درد و كين
بزد دست و برداشتش
نره شير
به گردن بر آورد و
افكند زير
فرو برد خنجر دلش
بر دريد
جگرش از تن تيره بيرون كشيد
همه غار يكسر تن
كشته بود
جهان
همچو درياي خون گشته بود
رستم پس از غلبه
بر ديو سفيد خون جگر او را بر چشم شاه و ديگر ايرانيان مي چكاند و آنها بينايي خود
را به دست مي آورند.اد بعد از گذر از هفت خوان تصميم گرفت قولي كه به اولاد داده
بود را عملي سازد؛با نامه ي كاووس نزد شاه مازندران رهسپار گرديد، اما شاه
مازندران به رستم توجهي نكردفوي با عصبانيت به نزد كيكاووس آمد و اعلام كرد چاره
يي جز جنگ جنگ نيست.چند روز بعد به جنگ شاه مازندران رفت او را اسير كرد به نزد كي
كاووس آورد شاه او را كشت و به پيشنهاد رستم اولاد را بر تخت پادشاهي مازندران
نشاند.
ز
مازندران مهتران را بخواند
ز اولاد چندي سخن ها براند
سپرد آن زمان تخت
شاهي بدوي وز
آنجا سوي پارس بنهاد روي
شاهنامه فردوسی
مطالب مرتبط :
|